ایرانی اصیل
آزاد
این دفعه می خوام خیال خودم و شما رو راحت کنم و خاطرات خدمتم رو تموم کنم به خاطر همین چند تا از اتفاقاتی که تو آموزشی برام افتاده رو تو روزهای مختلف براتون می گم . ما وقتی روز اول وارد پادگان شدیم و فرماندهی اونجا برامون صحبت کرد گفت که سه نفر از کسانی که در پایان دوره امتیاز کامل صد رو از تمام آموزشها بیارن انتخاب یگان خدمت با خودشون میشه . گردان ما اسمش امام علی بود و دارای چهار گروهان به اسمهای ایمان ، ایثار ( گروهان من )، شهادت و جهاد بود که هر گروهان تقریبا دویست و سی سرباز داشت . من در تمام آموزشها ( رزم انفرادی ، تیر اندازی ، کلاسهای تئوری و عملی و باز و بسته کردن انواع اسلحه ) نمره ی صد آوردم و چهار نفر از گروهان های دیگه ، ولی باتوجه به اخلاق فرمانده مون که گفتم اون اسم من رو نداده بود به ستاد و امتیاز من و بخشیده بود به گروهان های دیگه ( روز آخر بهم گفت که من این امتیاز رو آورده بودم ). یه خاطره هم از میان دوره براتون می گم که یه روز فرمانده با همکاری دژبان ها شایعه کرده بود که مرخصی میان دوره رو می خواد بده به اراکی ها اونم فقط سی نفری که در فلان وقت جلو صف باشند ، گذشت تا روز موعود که منم خودم رو رسونده بودم بین اون تعداد اونم با چه دردسری ، فرمانده که اومد اسم ما رو نوشت و گفت اگه بازم اراکی هست که دوست داره بره مرخصی بیاد جلو، خلاصه تمام اراکی ها اسمشون رفت داخل لیست . به ما گفت که شما برید داخل آسایشگاه تا صداتون کنم ، بعد وقتی بچه های دیگه اومدن فهمیدیم که به ما کلک زده و ما رو جدا کرده و باقی رو فرستاد مرخصی .هیچی تا اون پنج روزی که کل گروهان به مرخصی رفته بود تمام نظافت و پاسداری و نگهبانی از پادگان به گردن ما شصت نفر افتاد . جریان دیگه بازدید فرمانده مون از وضعیت آسایشگاه بود اونم به صورتی که حتی یک سانت هم آنکارد تخت نباید بالا میامد و چون تختها دو طبقه بود نفر بالا جلوی تخت و نفر پایین کنار تخت روی زمین دراز می کشید (من پایین بودم) و مثلا اونی که پایین بود باید دراز کش از زیر تخت می رفت اونطرف بعد وقتی بلند می شد فرمانده لباسمون رو چک می کرد ، اگر خاکی بود دیگه ...... . یه بار هم یه جفت سیلی حسابی خوردم با یه روز نگهبانی تنبیهی برای اینکه صورتم رو با ژیلت زده بودم . فرمانده مون همیشه می گفت که روز آخری که خواستید برید یادم بندازید که بهتون بگم چرا شما رو انقدر اذیت کردم ، اتفاقا روز آخر یه پیر شده ای ازش این و پرسید ، جوابش هم این بود که تا جلوی در پادگان که یه بیست دقیقه ای راه بود ، کوله هامون رو گذاشتیم روی کمرمون و پا مرغی رفتیم. ولی با همه ی اینها دوران خیلی خوبی بود و اینم بگم که نود درصد درجه دارهای اونجا با من آشنا بودن ( از دوران مغازه و با کلی هم اونجا آشنا شدم و جنس مفت بهشون دادم ولی در عوض هر روز عصر پنج شنبه تا صبح شنبه میامدم خونه ) . ولی سخت ترین لحظه آموزشی لحظه ی تقسیم سربازاست ( من با اینکه می دونستم که کجا افتادم ولی باز در حال سکته بودم ) مثلا بیشتر دوستان من افتادن مرز افغانستان و تایباد ، محمد رسول ا... وجاهای دور ( دو تا از دوستانم که مرز بودن حسابی معتاد شدن و یکی شون شهید شد ) . ولی من افتادم تهران اونم چه جایی که حاظرم هزار بار دیگه برگردم خدمت ( البته نه آموزشی فقط یگان ) . من خیلی تلاش کردم تا اراک بیافتم حالا چه با پارتی چه با تلاش خودم مثل نمره ی صد ولی خدا هر بار نخواست حالا می فهمم که چرا . خدمت من در یگان نود درصد با لباس شخصی بود و از لحاظ غذایی بسیار عالی ( دو بار در هفته جوجه ، یک بار کوبیده ، یک بار ماهی ، باقالی پلو با گوشت ، و ... ) جوری که من تا چند ماه بعد از خدمت از گوشت چه سفید و چه قرمز زده شده بودم . من بعد از چهار ماه ارشد سربازهای اون اداره شدم و چون مسئول ما فقط غروب برای سرکشی میامد من به جز اون یک ساعت همش خواب بودم ( شاید باور نکنید ولی من روزی هجده ساعت می خوابیدم و صبحانه ، ناهار و شام رو روی تختم می خوردم ) جوری که روی تختم جای تمام اندام بدنم فرو رفته بود . از نظر مرخصی هم چون پنج شنبه ها اداره تعطیل بود من از عصر چهار شنبه می رفتم اراک تا غروب شنبه ، بعضی وقتها هم که هوای بچه ها رو داشتم اونا سرهنگ رو می پیچوندن و من تا یک شنبه می موندم ( سرباز در همه جا پنجاه روز مرخصی استحقاقی داره ولی من بالای دویست روز مرخصی رفتم ). البته این خوابها شش ماه طول کشید چون به دلیل اینکه در آسایشگاه ورق بازی کردم به مدت یک هفته با سه نفر دیگه رفتم بازداشتگاه و وقتی برگشتم یک هفته هم از ارشدی افتادم و پست دادم ولی دوباره ارشد شدم . نگم کجا بودم بهتره ولی بدونید که طبقه ی هفتم یکی از وزارتخانه ها یه اتاق بیست و چهار متری داشتیم با تمام امکانات دقیقا رو به روی اتاق وزیر با شش تا خط تلفن آزاد و کامپیوتر و فکس و ... . به دلیل اینکه سربازان اداره ... بودیم ما برگ مرخصی نداشتیم و ورود و خروج مون با خودمون بود . اما اینم بگم که به خدا تا می تونستم به مردمی که اونجا میامدن کمک می کردم و هیچ وقت به کسی زور نگفتم و تا می تونستم به سربازهای بخشهای دیگه کمک می کردم .اونجا که بودم خیلی از شخصیتها رو دیدم و از نزدیک باهاشون بودم ( نمی گم افتخاره ولی چون اون زمان سرباز بودم خاطره شده ) مثل آقای شاهرودی ، احمدی نژاد ،رئیسی ، دری نجف آبادی ، لاریجانی ، اژه ای ، رازینی ، حداد عادل ، الهام ، مرتضوی ، رادان ، تیمسار صالحی و میقانی، امامی کاشانی ، جنتی ، احمدی مقدم ، تمام وزیران ، و از هنرمندان آقای مدیری ، اکبر عبدی ، فتحعلی اویسی ، پژمان بازغی ، بهزاد و شقایق فراهانی ، امین حیایی ، نسرین مقانلو ، و علی دایی ، پروین و قطبی و همسرش ... اینا که نوشتم برای این بود که چون با من توی دوران آموزشی همدردی کردید بگم که تمام سختی های اون دوران جبران شد . در کل به نظر من که سربازی رفتم باید بگم که این دوران یکی از بهترین دوران های زنـدگی ام بود و کسانی که به هر دلیـلی نرفتن و نمی رن واقعا باید تاسف بخورن ( مخصوصا دختر خانما که دو سال زندگی مجردی با تعداد زیادی از هم سن و سال های خودشون رو دور از خونه و خانواده و در شهر غریب رو تجربه نمی کنن ) خیلی زود دو سال خدمتم تموم شد و الان هم یک سال از اتمام اون گذشته و فقط خاطراتی از دوستان و کارهایی که اونجا کردیم تو ذهنم باقی مونده . در کل ممنون از اینکه خاطراتم رو تحمل کردید و ممنون از اینکه لطف کردید و نظر دادید . اون روز هم به ما با اینکه همچین وضعیتی برامون پیش اومده بود استراحت ندادن و ما سر پستهای عادی مون حاضر شدیم . اون روز عصری روزی بود که فرمانده می خواست یکی از مهمترین و اساسی ترین تقسیمات گروهان رو انجام بده و ما همه بسیار دلشوره داشتیم ، چون این تقسیم ها درباره ی پستهای نظافتی بود . (گروهان ما دارای سیزده صف ودر هر صف دوازده نفر بود که این صفها بر اساس قد ما بود ، شماره ی من هفتاد و نه بود ) نظافت دستشویی به عهده سه صف آخر شد ، آسایشگاه سه صف اول ، محوطه گروهان سه صف یکی از آخر ، و محوطه پادگان که در اختیار ما بود به عهده ی سه صف دوم و ... . خلاصه به جز من و شمار ه هشتاد که بچه ی همدان بود همه دارای منصب شدند .( ما خیلی خوشحال بودیم اما از ترس فرمانده خودمون رو زدیم به اون راه که ما اصلا نفهمیدیم چی شده ) بچه ها خیلی اعتراض کردن که چرا ما بیکار موندیم ( می خواستم بهشون بگم خب بی معرفت ها حالا ما دو نفر کار نکنیم چی می شه ، دیگه قسمت شما هم این بوده ، ولی بازم جرات نکردم بگم ) محمدی فر (فرمانده) هم در جواب اونا گفت که اصلا نگران نباشید خودم فکر می کنم دو تا کار دهن پر کن و مناسب بهشون می دم تا یه بار نگن اینا چرا کار دارن ما بیکاریم بعدا افسردگی بگیرن . ( اینم بگم چون موقع تقسیم خودمون رو زدیم به اون راه که نفهمیدیم چی شده ، جا شما خالی تقریبا یه هزار تایی بشین ، پاشو نوش جان کردیم . بعد از اون تقسیم تازه بدبختی من و رفیقم شروع شد چون بچه هایی که دستشویی رو نظافت می کردن با ما لج شدن و چون که دستشویی رفتن وقت معین داشت بعد از اون ساعات به بیشتری ها اجازه می دادن برن الا ما دوتا ( خب کاره دیگه بعضی وقتها که نه بیشتر وقتها دست خود آدم نیست .) ما هم مجبور می شدیم با التماس به گروهان های دیگه متوسل شیم . بعد از اون ماجراها نوبت میدان تیر گردان ما شده بود . ولی چه نوبتی ( مالک اشتر کلا سخت می گیره اما نمی دونم چرا شانس ما اون دوره فرمانده ما این کار ها رو می کرد ) .تو روزهای عادی یک ساعت بعد از خاموشی می خوابیدیم و صبحها هم یک ساعت زودتر از بیدار باش پادگان ، دیگه وقتی کاری داشتیم که دو ساعت زودتر باید آماده می شدیم . ( تو خدمت کاری هست به اسم خشم شب ، یعنی سربازی که تازه اومده وقتی حسابی خوابش برد ، یه دفعه فرمانده و عواملش میریزن داخل آسایشگاه و با هر ابزاری که در اختیارشون بود شروع به سر و صدا می کنند جوری که سرباز که هیچی ، هفت جد و آبادشم از تو قبر خبر دار میشن . این کار نمی دونم چرا برای گروهان ما تنها تا آخر دوره ادامه داشت ، ولی به خدا ما طوری شده بودیـم که وقتی خواب بـودیم سایه فرمانده مون رو وقـتی مـی خواست بیاد تو آسایشگاه می دیدیم و خودمون زودتر بیدار می شدیم ) .آی همه میدان تیر رفتن ما هم رفتیم . روز اول شلیک با اسلحه ژ _3 بود ( این اسلحه نسبت به اسلحه های دیگه خیلی قویتر است ) . نفری پانزده تا فشنگ به هر کدوم دادن .یه سری ها به خاطر لگد اسلحه ، شونشون در رفت و بعضی ها ، هم اونا رو دیدن و هم وقتی صداشو شنیدن حسابی ترسیدن ( من چون قبل از خدمت از اول تابستان تا اول عید تقریبا هر هفته با بابام و آرمین به شکار می رفتیم اونم با تفنگ شکـاری دو لول ، خیـلی بـهم حال داد ولـی بعد از شلیک از دمـاغمون در آوردن ) . ( نمی خوام زیاد طولانی اش کنم و حوصلتون رو سر ببرم ، وگرنه به خدا هر ساعت از آموزشی من به اندازه ی دو صفحه خاطره میشه ). هیچی ما سه جلسه میدان تیر رو رفتیم و نصف بیشتر آموزشی مون تموم شده بود ، و نوبت اردوگاه رفتنمون شده بود( شاید دیده باشید که بیرون از پادگان ها نظامی ها کلی چادر زده باشند ) . تو مدت زمانی که سرباز در اردوگاه است کل آموزش هایی که در دوران قبل بهش داده باشند مورد امتحان قرار می گیره . طبق معمول ما یک ساعت زودتر از همه گروهان ها اومدیم بیرون تا اونا هم بیان بعد ، دیدیم که گروهبان نگهبان با چندتا چوب بلند اومد و گفت کی دوست داره که اینا رو تا محل رزمایش بیاره ( الحمدالاه اینبار خودم رو جلو ننداختم ) یه سری از بچه ها هم زرنگی کردن و خودشون و انداختن جلو و چوبها رو گرفتن ، بعد از یه یک ربعی که فرمانده اومد دیدیم که هفت ، هشتا سرباز که دست هر کدومشون هفت هشتا ( گلاب به روتون بی ادبی نباشه) آفتابه بود دارن میان . بعد محمدی فر شروع کرد به توجیه کردن ما و گفت که بیستا از این ..........ها متعلق به گروها نهای دیگه است و من بهشون گفتم که بچه های ما زحمت آوردنشون رو می کشن پس مواظبشون باشید که خط بهشون نیفته که خط خطی نشید....! هیچی به قول فرماندمون اون اساسی ترین ابزارهای مورد نیاز برای هر بیابون رفتن رو از دسته از داخل اون چوبها رد کردن ( اونم یکی در میان قرمز ، سبز) و روی شون به قول خودش مسئولاش قرار داد .( درسته که من جزو اونا نبودم ولی خیلی سنگین برام تموم شد که چرا باید با یه جوون همچین کاری کنند که چی مثلا غرورش بشکنه !!! ). در سر راه ما یه بزرگراه بود که البته از زیرش رد می شدیم و ماشینهایی که رد می شدن با بوق و چراغ نسبت به ما در برابر گروهانهای دیگه کلی ابراز علاقه می کردن که فکر می کنم بیشتر به خاطر وجود همان ابزار اساسی بود . روز اول با تمرین رزم انفرادی شروع شد که البته مال ما با بقیه فرق داشـت ، مثلا بقـیه تو یک فضای کوچک اون عملیـات رو اونم با تایم کم و نوبـتی انجام می دادن ، ولی ما با اسلحه و کوله ، خمود، قمقمه و.... شاید بیست بار به صورتهای مختلف مثل کلاغ پر و پامرغی از کوه بالا میرفتیم و میا مدیم پایین . روز دوم انجام حرکتهای مختلف با انواع اسـلحه و وسایـل بـود . ( مثلا در کمـتر از پنـج ثانـیه به صـورت زیـگزال یـه مسیری رو می دویدیم و خودمون رو پرتاب می کردیم پشت خاکریز و از اینجور کارها ...) . روز سوم روز تیر اندازی بود ( در تیر اندازی به تعداد فشنگ داده شده پوکه رو تحویل می گیرند ) من با یکی از دوستانم با اسم ایمان گرجی پیش هم بودیم و اون بهم گفت که این دفعه آخره بیا چندتا مرمی ( تیر سر فشنگ) از فشنگها باز کنیم برای یادگاری . من دو تا در آوردم ، ایمان هم بجز مرمی باروت هاشم ریخت داخل جیبش . تیر اندازی که تموم شد موقع تحویل پوکه تا اومدیم اونا رو بریزیم تو جعبه افسر اسلحه و مهمات مچمون گرفت و دید که چاشنی زده نشده و فشنگ سالمه. فقط بگم بین اون همه سرباز لختمون کردن و تمام محلهایی که امکان مخفی کردن بود رو گشتن ( من گذاشته بودم داخل جلد جا نمازم که اونا بهمون داده بودن و اونا هم اونو باز نکردن و ایمان مرمی ها رو انداخته بود دور ولی چون باروت ها ته جیبش مونده بود لباسش رو که تکوندن یه کم باروت از جیبش ریخت و این باعث شد تا آخر خدمت پاسداری بده ). براتون دیگه از وضع غذا نمی گم چون خودمم علاقه ای به یاد آوری اون لحظات رو ندارم آخه خیلی خاطره ی بد و ناراحت کننده ای ست . ممنون و ببخشید از اینکه طولانی شد نظر یادتون نره فکر کنم ساعت سه صبح بود که یه دفعه صدای داد و فریاد و ضربه های در بلند شد ، همه مثل برق با چشمای پف کرده از جاشون پریدن .از قیافه همه معلوم بود که حسابی شوکه شدن،چند تا گروهبان اومدن داخل آسایشگاه و با بشمار سه همه رو ریختن بیرون.( به بچه ها گفتم مثلا می خوان بچه ترسمون کنن یه چند روز بگذره همه چی درست میشه ولی تا روز آخر آموزشی سخت تر گرفتن که راحت تر نشد .) وقتی اومدیم بیرون دیدم همه آسایشگاه ها همچین بلایی سرشون اومده . چندتا سرباز اومدن و گفتن برید خدا رو شکر کنید که ماه رمضان اومدید وگرنه تا یه هفته صبحونه نون خالی میل می کردید . منم بلند گفتم الهی شکر ، این دعای من باعث شد که زحمت گرفتن جیره بچه ها از آشپز خونه با شست و شو اونا گردن من بی افته ، وقتی (( وسیله حمل مواد خوراکی )) یا همون چرخ دستی خودمون رو بهم دادن گفتن اونجا که رفتی بگو به اندازه دویست نفر پرچم بهت بدن ، گوله هم بر می گردی . اومدم ازشون بپرسم پرچم جریانش چیه جرات نکردم گفتم یه بار دیدی مجبورم کردن غذای پانصد نفر رو بگیرم برای همین ساکت شدم و با دمپایی کلی راه رو تو بیابونی های مالک اشتر رفتم و برگشتم ، مشکلمم هم تاریکی بود هم اینکه به جاده نا آشنا . وقتی تقسیم کردن دیدم اونجا سربازا به خیار و گوجه و پنیر می گن پرچم که از اون روز ما هم رفتیم جزو اونا . وقتی بهمون دادن گفتن چون تازه اومدید جیره چایتون نیامده پس فعلا چای بی چای . منی که صبحانه ها باید دو تا لیوان چای شیرین می خوردم با هزار بدبختی خودم و قانع کردم که از فردا بهمون می دن. هیچی تا اذان همونجا نگهمون داشتن تا یه درجه دار اومد و گفت بریم مهدیه ( به مسجد مالک اشتر می گفتن) . عجب جایی بود بزرگ و گرم ، نزدیک نماز که شد دیدیم حدود هزار نفری سرباز اومد ، کلی کیف کردیم ولی اونا فقط از کلمات بسیار زشت و وقیحانه مثل آشخور ،یقلبی ، چس یقلبی ، ...موتوری و ..... همراه با ادا واطوارهای بی نمک استفاده می کردن ، ماهم که تازه روز اولمون بود فکر می کردیم اونا لابد آخرهای خدمتشونه ، اما بعد از چند روز فهمیدیم اونا فقط یک ماه از ما بالاترن . بعد از نماز و نیایش که همه سرباز قدیمی ها رفتن فرمانده پادگان سرهنگ شرفی اومد( دور از شوخی مردی بود هیکلی ، با آرم و علامتهای مختلف رو سینه و خیلی خیلی مهربون) بعد فرمانده گروهان ها اومدن و نفری درهم دویستا سرباز بردن ، منم قاطی اینا مثل بقیه غیر اختیاری اینور و اونور می شدم تا رسیدیم به یک ستوان دوم جوان ، هیکل رزمی کار و استیل و تیپ نظامیش بیست . کلی با قیافش حال کردیم (نسبت به فرمانده های دیگه گردان) . قبل از اینکه خودش و معرفی کنه گفت آدم هر کاری که می خواد بکنه اول باید گرم باشه درسته (البته تیکه کلامش این بود درسته یا درشته !)، ما هم که ذوق زده شده بودیم بلند گفتیم درسته . گفت خب پس بشمار سه ،دو دور ، دور زمین فوتبال فعلا برای دستگرمی بدویید تا بعد . حالا فکر کنید کسی که مثلا تا دم نونوایی پیاده نمیره و این کارا . با هزار زحمت رسیدیم . آقا خودش معرفی کرد و هممون و به صف کرد و هر کس دارای شماره شد که هر کاری بود دیگه اسم نیاریم با شماره انجام بدیم . بعد آماده مون کرد برای قدم آهسته. انقدر تا ظهر این کار رو تکرار کرد که به خداکلی از بچه ها غش کردن (من خودم یه لحظه انگار که سیم اتصالی بزنه صداش و شنیدم و همه چی سیاه شد وقتی به خودم اومدم دیدم زیر شونمو بچه ها گرفتن که فرمانده نبینه ، البته من روزهای بعد این کار اونا رو مثل خودشون جبران کردم ) ، ناهاری هم که در کار نبود ( همه بچه ها روزه شون خوردن ولی از ترس فرمانده ای بیشتری ها تو توالت می خوردن ) . تا سه شنبه کار ما قدم آهسته و بدو بایست و پامرغی و از این حرفا بود .( سه شنبه ها صبحگاه مشترک بود یعنی کل گروهان ها و گردان های پادگان جلوی فرمانه کل رژه می رفتن) . صبح سه شنبه مثل همیشه یک ساعت زودتر از کل پادگان ما رو بیدار کردن ، وقتی اومدیم بیرون دیدیم فرمانده مون اومده . اونروز به عنوان بهترین گروهان رژه رونده شناخته شدیم ( البته تا آخر دوره آموزشی بهترین گروهان بودیم ) .ماه رمضان که تموم شد بدبختی های ما شروع شد ، هوای اراک سرد شده بود ،و فرمانده گروهان ما بیشتر نگهبانی های اطراف پادگان رو از گروهان های دیگه می گرفت و افتخار این امر مهم رو به ما می داد . یه شب منشی گروهان اومد و اسم ده نفر رو خوند که من هم جزوشون بودم و گفت که فرمانده اینها رو به عنوان سربازهای نمونه انتخاب کرده و گفته وسایلشون رو جمع کنند که همین الان برن مرخصی تشویقی ( ما هم ساده اصلا نگفتیم ساعت نه شب که به کسی اجازه خروج نمی دن ). پس هر چی وسیله داشتیم ریختیم داخل کوله با بچه ها دیده بوسی و خداحافظی کردیم و رفتیم جلوی در فرماندهی تو حیاط . فرمانده که بیرون اومد تا ما رو دید کلی خندید و هممون رو، روبه روی اتاق خودش به صف کرد و بهمون گفت کوله تون رو رو هر کوم از شونه هاتون که راحت ترین بذارین و عقب گرد کنید (آسایشگاه ها روبه روی هم بودن یعنی ما پشت به آسایشگاه خودمون شدیم و رو به دیوار ) .بعد اومد جلو وگفت حالا موقع تقسیم غذا میاید و چندبار زیادی می گیرید و فکر می کنید هیچ کس نمی فهمه ( ظرف غذای من کاسه استیل بود ، من یه بسته پلاستیک فریزر با خودم برده بودم و بار اول می کشیدم رو ظرفم و سریع می خوردم و اونو می نداختم دور و ظرف تمیزم و می بردم و دوباره می گرفتم .) خلاصه همه ی بچه ها رو ریخت بیرون و ما رو به عنوان درس عبرت ملاحظه کردن و یه سه ، چهار ساعتی خبر دار نگه داشت و با دستای آویزون و پاهای داغون که از درد داشت می ترکید فرستاد آسایشگاه و صبح هم ما ده نفر رو تنبیهی گذاشت نگهبانی . سه هفته از دوره ما گذشته بود و ما باید دیگه به جای نگهبانی داخل می رفتیم گشت شب اطراف سیم خاردارها . شب اول من با یه بچه تهرانی به اسم پویا افتادم و محل پست ما شد در ورودی خانه های سازمانی افسران ( پست ما از ساعت یازده بود تا یک شب و یک نفر از بچه ها به عنوان پاس بخش نگهبان ها رو عوض می کرد ) .اون شب خیلی خیلی سرد بود ، طوری که بیشتر گشتها یا لغو شد یا ساعتش از سه ساعت نصف شد ، به جز جای پست ما . ساعت یازده شد دیدیم کسی نیامد ، دوازده شد کسی نیامد ،گفتیم احتمالا راه دوره و هوا تاریکه دیر کردن ، با همین طرز فکر ساعت شش صبح شد و کسی نیامد ( شاید باور نکنید ولی به خدا راست میگم ) من و پویا از شدت سرما به همون حالتی که نشسته بودیم یخ کرده بودیم طوری که افسرها که از خونشون اومده بودن بیرون تا ما رو دیدن با ستاد تماس گرفتن و یه ماشین اومد ، ما رو بغل کردن و بردن آسایشگاه تحویلمون دادن .( بعد از پرس و جوهایی که کردیم فهمیدیم چون اون سرباز بار اولش بوده که پاس بخش شده ، خواب مونده بوده ) . نظر یادتون نره وقتی یک سری مشتری ها یا فامیل متوجه شدند که برگ سبز اعزامم اومده خیلی اصرار کردند که من برگه اعزام رو بدم به اونا تا منو بندازن سپاه ، اما چون نمی خواستم جلوشون کم بیارم (بیشتر آرمین با دوستامون ) اصلا زیر بار نمی رفتم. گذشت، بله مثل باد میگذره ،به خودم اومدم دیدم بله ، میثم تقریبا هفت ماه از خدمتش و کرده من بدبخت تازه می خوام برم، اونجا خیلی بهش حسودیم شد ، چون دیگه عادت کرده بود و تازه اونم آمده بود تو جمع دعا خونها..... . به خودم اومدم دیدم باید تقریبا بیست روز دیگه برم و خودم رو معرفی کنم . همون روز به یکی از دوستام زنگ زدم و شماره برگمو گفتم بهش و قرار شد تا عصر بهم بگه آموزشی کجا افتادم . ساعت سه و چهار بود که زنگ زد ، بعد از کلی دلداری گفت افتادی مالک اشتر اراک .احساسم شده بود مثل آدمهایی که تیر خوردن و داره ازشون کم کم خون می ره و اونا هم سر میشن ، دقیقا همونطوری. ( شاید بعضی ها ندونند عجب شیر و صفر پنج کرمان اسمشون به بد در رفته ، ولی خدا کنه مالک اشتر نصیب گرگ بیابون هم نشه) . از اون روز من افتادم دنبال این و اون تا منو بندازن سپاه اما با هر کی رفتم فقط می گفتن ما ده روز پیش لیست پذیرشمون و فرستادیم تهران و بسته شده. اون چند روز برام شمارش معکوس شده بود. شانس منم همه کارشناس سربازی شده بودن ، هر کی بهم می رسید از خدمتی که تموم می شد می گفت و خاطراتی که باقی می مونه . اما اون طرف هم یه سری بودن که فقط از پاسداری و تنبیه و غذاهای اونجا می گفتن . برای من هم همه ی اونا یه طرف مشکل غذا یه طرف .کلا سربازی رفتن من توی مسیر مغازه ی ما انگار خون تازه ای به جریان انداخته بود ، همه خندون و شاد شده بودن ، پیش هر کدومشون هم که می رفتم اول کلی می خندیدن بعد کلی اذیتم می کردن . آرمین از همه بدتر تا تونست تو دل من و خالی می کرد . برای من هم سخت بود ، دوستام دم غروب همه جمع می شدن در مغازه تک و تعریف ، ساندویچ و کبابی سر کوچمون . نمی دونید همه چیز برام داشت مثل خاطره میشد . شب هجدهم بود ، برادر و خواهرام هم خونه ی ما بودن ، اتفاقا اون شب شب آخر احیا بود تو ماه رمضان . همه رفته بودن مصلی ، منم دیدم بهترین موقعیت برای اینه که موهام و بزنم . همه دوبره اون وقت شب اومده بودن از مصلی خونه ما تا با من خداحافظی کنند . همشون هم تا منو دیدن ماشاالاه با نمک شدن و با هم می گفتن و می خندیدن (البته آتیش اون خاکستر آرمین بود ) . صبح ساعت شش بود که آرمین بیدارم کرد که پاشو انگار یادت رفته که امروز باید بری ، یه چیزی خوردیم و رفتیم ، اونم کجا زندان مرکزی اراک(شانس من از اون سال سربازها رو اونجا تقسیم می کردند ) با خودم گفتم ، رفتنش که اینجوری شروع بشه وای به حال آخرش . کلی سرباز مثل خودم اونجا بود ، اتفاقا چند تااز همکلاسی های قدیمم دیدم و کلا آرمین بنده خدا رو یادم رفت . تا نه صبح تقسیم شدیم ، سوار یه اتوبوس واحدمون کردن و رفتیم مالک اشتر . جلوی در که رسیدیم انگار ما اسیر ایرانی باشیم واونا افسر عراقی ، کلی سرباز جلو در پادگان وایساده بود و دستاشون و می مالوندن بهم . پیاده که شدیم نشوندنمون جلوی در و خود افسرها رفتن . تا یازده اونجا رو دو زانو نشته نگهمون داشتن . یه نفر اومد و گفت بیان تو . من اومدم زرنگی کنم بزنم از همه جلو ( آرمین اینا گفته بودن تو خدمت هر کس یک ساعت هم زودتر بره داخل نسبت به بقیه ارشدتر ) که این کار من باعث شد همه بریزن بهم و فکر کنند لابد جلو خبریه ، یه دفعه چهارصد ،پانصد نفر هجوم آوردن به طرف در ورودی . خلاصه اونا با هزار بدبختی و داد و بوق و جیغ و ... بچه ها رو ساکت کردن . یکی شون گفت باشه حالا که اینجوریه می دونم باهاتون چه کار کنم . چشمتون روز بد نبینه ما رو تا هفت اونجا نشسته نگه داشتن . آدم بود که تو جمعیت یه دفعه ولا می شد روی زمین ( یه سری ها روزه بودن ، چون همش نشسته بودیم تکون که می خوردیم انگار خون از تو مغزمون یه دفعه می آمد تو پاهامون ،بعد بنده خداها غش می کردن ) اما کسی بهشون نگاه نمی کرد . هفت بود که بعد از کلی بازرسی بردنمون تو ، یه نیم ساعتی به حال خودمون گذاشتنمون و هر صد نفر و داخل یه آسایشگاه کردنو رفتن . تا صبح با اینکه صد تا جوون پیش هم بودیم انقدر خسته بودیم که مثل سنگ همه افتادیم . من که تو عمرم هیچ وقت اینجوری نه خسته شده بودم نه خوابیده بودم .( ولی از اون شب همش همینطوری می خوابیدم ). قوم اریان یکی از قدیمی ترین اقوام پنج گانه ی عالم است ( 1 سفید پوست 2 زرد پوست 3 سرخ پوست 4 سیاه پوست 5 ما له ) . آنچه از ابتدای تاریخ آنها معلوم شده این است که قوم اریان قبل از حدوث یخ بندی عالم وجود داشته اند. (به عقیده ی دانشمندان سابقه ی تاریخی ایران به ده هزار سال قبل از میلاد می رسد.زیرا بر اساس نوشته های فلاسفه زرتشت تقریبا شش هزار و پانصد سال قبل از میلاد بوده و از زمان او تا کیومرس نیز سه هزار و پانصد سال می شود.ولی در کشفیاتی که اخیرا در ایران بخصوص در غار هوتو واقع در بهشهر مازندران شده و استخوان ها و ابزاری که از مردمان روزگار گذشته بدست آمده است، زندگی ایرانیان را در این سرزمین به دوره هایی در حدود ده هزار سال، سی هزار سال، و صد هزار سال قبل از میلاد می رساند). البته مدارک این کشفیات در موزه ی ایران باستان است. لطفا نظر بدهید. سلام.با اجازه از خاطره نویسهای بلاگفا من هم می خوام ما بین متن هام خاطره بنویسم اینم بگم فکر نکنم زیاد طول بکشه چون همش دو ماه اول سربازیم است(البته اگه خوشتون نیاد که فورا کرکره خاطره نویسی رو میارم پایین).آخه من به جز آموزشی خدمت خیلی آسونی داشتم اما اون دو ماه اول به اندازه کل دو سال خدمت گذشت. اول اینکه کارشناسان یکی از دوره بندی های زندگی پسرا رو به 1) قبل از خدمت . 2) آشخوری . 3) بعد از خدمت ، تقسیم بنـدی کرده اند. دوره ی اول که جزو بچـه ها محسوب می شیم . دوره دوم که اسمش رو خودشه. دوره آخر که دیگه مرد شدیم (حالا نمی دونم ما اگه نخواهیم مرد بشیم باید کیو ببینیم .مثلا این دخترها که خدمت نرفته زن می شن چه فرقی با ما دارن ). من هیچ فکر نمی کردم که برم سربازی و همیشه یه حسی بهم می گفت که معاف میشم (البته فکر کنم این حس همه ی پسرها رو سر کار بذاره. اینم بگم اون حس وقتی وزن سنگین پوتینم داشت موقع کلاغ پر کمرم رو می برید انگار اصلا وجود نداشت.)به خاطر همین هر کدوم از بچه های فامیل یا محل نزدیک به رفتنشون می شد تا اونجایی که در توانم بـود اذیتشون می کردم.مثلا جلال پسر داییم ،انقدر بهش گفته بودم مشمول که خودمم اسم واقعیشو یادم رفته بود(هر پسری که وارد سن سربازی بشه بهش میگن مشمول به سربازی است). تا اینکه یک سال از موقع اعزامم گذشت اما هیچ قانونی تصویب نشد که به درد من بخوره منم که از بلاتکلیفی خوشم نمی یامد با یکی از بچه ها رفتیم دنبال کارهامون. تو اون مرحله هم به هر دری زدم که یه ایرادی از خودم در بیارم نشد که نشد . مثلا داخل درمانگاه نیروهای مسلح کلی از کج و راستی های بدنم گفتم اما کو گوش شنوا.(آخه مثلا اگه پاشنه های پا به هم چسبیده باشه و دو انگشت بیشتر بین زانوها فاصله باشه می تونی معاف بشی ،اما اون روز از بین زانوهای من یه برگ کاغذ نقاشی هم رد نشد). بالاجبار دفترچه رو پست کردم، نامردا نذاشتن یه کم بگذره یه هفته نشده بود که جوابشو دادن . اون روز برام مثل جهنم شده بود ،کافی بود فقط یه نفر بگه حالت چطوره ،منم سرمو بذارم رو شونشو زار زار گریه کنم. تا دو روز دو دل بودم که در پاکت رو باز کنم یا نکنم ، زنگ زدم به میثم که بهم گفت امروز نامش اومده ، منم سریع حاضر شدم و رفتم پیشش، با خودم گفتم حداقل یه همدرد مثل خودم داشته باشم. وقتی دیدمش از رنگ و روش فهمیدم که اوضاع اون از من بی ریخت تر. با سلام و صلوات پاکتها رو باز کردیم من اعزامم خورده بود هجده ،مهر ماه اما میثم باید هجدهم ،اسفند میرفت .(اون موقع وسطای بهمن بود). خیلی خوشحال بودم انگار که معاف شده باشم که یدفعه میثم و دیدم ، رنگ از روش پریده بود عین گچ دیوار .خیلی دلم به حالش سوخت. مجبور شدم شام بمونم خونشون تا دلداریش بدم که یه بار به قول مامانش پس نیفته. فرداش بر خلاف همیشه ساعت هفت و نیم صبح رفتم در مغازه ، هر کدوم از کاسب ها و همسایه ها که رد می شدند شک می کردن که این منم الان اومدم در مغازه بعد میامدند جلو ببینند جریان سربازیم به کجا کشید.(تمام محل چه کاسب ،چه همسایه ،چه رفیق و فامیل همه از ته دل دعا می کردن من بیفتم سیستانی ، تایبادی جایی ، نمی دونم چرا. حتی داداشم ((آرمین)) اون جوری دعا می کرد که با خودم می گفتم برم خدمت احتمالا جنازمم بر نگرده.). این گذشت و یه آبی دوباره بعد از اون دوران زجر زیر پوست ما افتاده بود که دیدم میثم اومد . ولی چه میثمی ، سر تراشیده ، یه کلاه زرد بد رنگ هم گذاشته بود سرش و با دستای آویزون تشریف آورد. دم غروب بود ، گفتم بهش چه خبر، گفت: اره فردا ساعت هفت صبح خودم وباید معرفی کنم .رفتیم با هم نشستیم دم در مغازه ، یه آهنگم از داریوش داخـل مغازه داشت می خوند ، بعد یه کم از گذشته ها تعریف کرد و (جلوی مغازه ایستگاه اتوبوس بود) همش قسمت عقب اتوبوس ها رو نگاه می کرد و آه می کشید ، جوری که به خدا دلم براش کباب شد. گفت: شنیدم کل آموزشی مرخصی بهمون نمی دن،! شنیدم تو آموزشی یه آفتابه آب می کنند می گن باید تا صبح مراقبش باشی،! شنیدم می برن می ذارنت زیر یه درخت می گن باید برگاشو بشماری.!! گفتم نمی دونم والا می دونی که من هنوز مشرف نشدم ، انگار سعادت شما از من بیشتر بوده، فقط قربونت یه بار اومدی اصلا برام تعریف نکن اونجا چه خبره ها ،خودم میرم با تمام وجود حس می کنم. هیچی ،آخر شب بود که رفت، اما چه رفتنی ، با خودم گفتم می بینی با جوون مردم چه کار می کنند، این اگه الان هم معاف بشه ، فکر کنم به اندازه ی دو سالشو زجر کشیده ، بعد دوباره با خودم گفتم (ببخشید من کلا به خودم همه چی زیاد میگم) یعنی منم چند ماه دیگه اینطوری میشم...... لطفا به خاطر زجرهایی که بالا گفتم نظر بدید همـواره دوستدار هنـرمندانی بوده ام که بجای خاتـم کاری و کاشـی کـاری های ظـریف و آرایشهای رقیق و نازک کارانه ، وقار کوهستانهای لجوج خشم طوفان های وحشی و ابهت و اقتدار آسمـان گرفته و مصمم زمستـانی و پهن دشتـهای درشتناک وخشن راسـرمایه ی هنر خویش ساخته اند . همیشه در شعری که از عقاب مغرور کوهستان ها و گلهای وحشی و خشن صحراهای دور الهام گرفته است ،هنر و هیجان بیشتری احساس کرده ام تا شعری که قناری خوش خط و خال و رنگینی را که در قفس آواز می خواند. آری شعری که تار و پودش را شکنجه و افتخار یک شاعر مغرور ،در پای دیوارهای بلند زندان و در زیر نگاه های وحشی دژخیم ، بافته است زیبایی و شرفی را داراست که اشعاریکه معمولا در پای منقل و وافور و پشت میز یک مشروب فروشی نطفه اش بسته می شود همواره از آن محروم است. من همواره از جنایاتی که نازیسم کرده است لرزانم اما، نمی توانم هنگامی که می بینم اشراف شهوت آلود و چرکین دوران سلطنت ویلهم در زیر گامهای سنگین و خشن ارتش هیتلری استحاله شدند در خود احساس ستایش نکنم. ((دکتر علی شریعتی)) لطفا نظر بدهید... به ایران بیندیشیم که سه هزاره است(حتی بیشتر)به همت فرزندان نخبه خویش در جهان سربلند زیسته است . به این سرزمین بیندیشیم که مردمش بـا آن که جـغرافیـا و آداب و رسوم اش گونه گونه اند ولی از تاریکی ها و پرتگاه ها و دشواری های فراوان تاریخ در همه ی دورانها با اتحاد و وحدت عبور کردند. من به عنوان یک ایرانی معتقد و مطمئنم که ایران تا ابد تمدنی خواهد داشت ناگسستنی. اما آنچه قلب من و تمام ایرانی ها را به درد می آورد بی توجهی هایی است که به آثار و مفاخر کشور شده و این بی توجهی به حدی رسیده که تازیانی(مقامات آنها) که در گذشته با کلی رایزنی و التماس وارد کشور ما می شدند تا حدی گستاخ شده اند که از هموطنان ما برای ورود به کشورشان اثر انگشت از دست و پای انها می گیرند . بی شرمی را به حدی رسانده اند که نام خلیج فارس نامی که با تمدن وتاریخ و روح مردم ایران گره خورده را عوض می کنند و نام رقت آور خلیج.... را به روی آن می گذارند. آنقدر پر رو شده اند که سه خلیج ایرانی را از خود می دانند. تا حدی خوارمان کرده اند که می خواهیم به زور خود را برادر آنها کنیم و آنها ما را پس میزنند. فرهنگ کشور ما بکلی از هویت ایرانیتش دور شده .کره با دزدی از تاریخ و روایتهای باستانی کشورهایی همچون ایران جومونگ و... می سازد و ما تماشا میکنیم وبه تمدن انها غبطه می خوریم و فیلمهایی که ما می سازیم و به جهان عرضه می کنیم مردان آنجلس و مختار نامه و جابربن حیان و... شده. با اینکه بهترین عوامل چون کارگردان و بازیگرو... رادر کارهای تاریخی داریم تنها فیلم تاریخی ایرانی چهل سرباز بود که یک قسمت ان در رابطه با رستم بودو سه قسمت در رابطه با جنگهای پیامبر و ... بود .آن کسانی که بدنبال این هستند که ایران و تمدن ایرانی را نابود کنند(ادامه دهندگان راه بنی امیه) به تاریخ مراجعه کنند و ببینند که ایران ومردمش چندین سال تحت سیطره یونان و مغول و تازی و... بودند اما نه تنها تمدن و فرهنگشان آسیب ندید بلکه فرهنگ و تمدن ایرانی را به آنها منتقل(هدیه)کردند... به امید سرافرازی ایران و ایرانی در همه ی سطوح.! ((به خواست اهورامزدا من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم. دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد. همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد. آنچه را درست است من آن را دوست دارم .من دوست برده ی دروغ نیستم.من بدخشم نیستم. حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم . من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم.)) بخشی از معتقدات داریوش که خود در سنگ نبشته اش اعلام می کند.از لوح های دیوانی به جا مانده از تخت جمشید نتیجه گرفته اند که داریوش واقعا هم با مسائل مردم ناتوان همراه بوده است.در این لوح ها آمده است که در نظام او حتی کودکان خردسال از پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفته اند.دستمزد کارگران بر اساس نظام منضبط مهارت و سن طبقه بندی می شده. مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد استفاده می کرده اند.دستمزد کارگرانی که دریافت اندکی داشته اند با جیره های ویژه ترمیم می شد تا گذران زندگی شان آسوده تر شود. لطفا نظر بدهید کشورم ایران... زادگاه رستم دستان... کشور نیکان... خواستگاه کوروش شاهان... کشور زیبا.... پر ز نور حضرت اعلی... سربلند و پاک... مظهر دین وتمدن ...خاک... ! تخمگاه آریایی ها... زیستگاه آسمانی ها... ! مظهر عزت.تفاخر.فخر... مبدا.حکمت.سخاوت.عدل... سرزمین بی نهایت امن... از وجود شرک و هر دشمن... خطه ی بیگانه از ظلمت... کشور پر همت و قدرت ... خاک آن سرچشمه ی وحدت... نام آن چون گرزی بر دشمن...! کشورم ایران... کشور میران.... زادگاه اردشیرو زال... موطن شاپور و ایرج .سام .... آرش از آن جان خود بخشید... کاوه از مهرش به آن جوشید.... کشور من کشور آزاد.... سرزمین پور وشسب پاک.... همچو خورشید پر زنور وشاد... روشنی بخش تمام خاک.... لطفا نظر بدهید تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کشتار پیش گرفتند .سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند (هشت رکعت) و چون به کاخ سفید کسری درآمد از قرآن (کم ترکوا من جنات وعیون)خواند. تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبهای چهارصد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند از آن قصرهای افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند. نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که بتوان آن را افکند. پاره پاره اش کردند و بر سران قوم پخش نمودند. پاره ای از آن را بعدها بیست هزار درم فروختند.سعد با اعراب خویش در کوچه های خلوت و متروک شهری آرام و بی دفاع درآمد. ایرانیان مجال آن را نیافته بودند که همه اموال و گنجهای پربهای کهن را با خویشتن ببرند.اندک اندک از آن شهر باعظمت جز شهر کوچک و بی اهمیت نماند. هر چند ایوان آن سالها همچنان باقی ماند و ویرانه های آن از شکوه و عظمت ایام گذشته ایران رازها می گوید و افسانه های دلنشین می سراید.... لطفا نظر بدهید. می خواهم بگویم:خواهر !برادر! آن مذهبی که در فقر و بدبختی رشد می کند مذهب ما نیست .آن یک ریاضت کشی فردی وصوفیانه ی هندی ومسیحی است.اسلام در عزت ودر ثروت ودر قدرت و در جهاد وجود دارد .آن علی که تو آن فضائل را برای شخصیتش می شماری آن علی ئی نیست که من به او معتقدم. علی من آن علی است که همه بشریت تمامی ارزشهای متعالی یی راکه در روی زمین می جستند و نمی یافتند و ناچار در چهره ی خدایان و رب النوعهای فرضی می ساختند و می پرستیدند-رب النوع قدرت رب النوع اندیشه رب النوع قلم و سخن رب النوع جنگ و دلاوری رب النوع عشق و وفاداری به انسان رب النوع پاکی و لطافت احساس و زیبایی و... همه در وجود او تجلی داشت حاکم بود و هنگام دادن حقوق افراد به عثمان بن حنیف صحابی باوفایش که یکی از بزرگترین شخصیتهای جامعه ی اسلامی بود سه درهم میدهد به غلام همین عثمان نیز سه درهم. این علی من است.او همان مردیست که چهار هزار نفر مقدس دعاخوان نالان در پیشگاه خداوندرا که جای سجده در پیشانیشان نمایان است و در میانشان حافظ قرآن بسیار !یکجا با شمشیر نابود می کند .چه کسی جرات این کار را داشت؟که از قضاوت عموم و از احساسات عوام مومنین نهراسد و مصلحت بازی را نشناسد و چهار هزار نفر زاهد و عابد و قاری قرآن را که سرطان شوم روح و عقل و زندگی و ایمان جامعه اند قتل عام کند. حق در زبان علی به معنای قدرت نیست حتی به معنای حکومت علی و حق علی هم نیست ........ لطفا نظر بدید فعلا زبان تازی پیش از اسلام زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت .با این همه وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند وبه خاموشی گرایید. در طی دو قرن سکوتی سخت ممتد وهراس انگیز بر سراسر تاریخ و زبان ایران سایه افکنده است و در تمام ان مدت جز فریادهای کوتاه و وحشت آلود اما بریده و بی دوام از هیچ لبی بیرون نتراویده است و زبان پارسی که در عهد خسروان از شیرینی و شیوایی سرشار بوده است در سراسر این دو قرن چون زبان گنگان ناشناس و بی اثر مانده است و مدتی دراز گذشته است تا ایرانی قفل خموشی را شکسته است و لب به سخن گشوده است. آنچه از تاریخ برمی آید نشان می دهد که اعراب به شدت از زبان ایرانی در هراس بوده اند و همواره در صدد بوده اند که زبان ایرانی را از بین ببرند. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند .رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته اند که وقتی قتیبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و همه کتابهایشان را سوزاند و تباه کرد تا انکه رفته رفته مردم امی باقی ماندند و اخبار آنها اکثرا فراموش شد و از میان رفت. یکی دیگر از بهانه های اعراب در مبارزه با خط ایرانیان این نکته بود که خط و زبان و زبان (مجوس)را مانع نشر و رواج قرآن می شمردند. نوشته اند که مردم بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود در پس ایشان بانگ زدی ((بکنیتان کنیت)) و چون سجده خواستندی کردی ((نگونیانگونی کنیت)) می گفتند. با چنین علاقه ای که مردم در ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب زبان ایران را با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان بردن و محو کردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. لطفا نظر بدید ... خوش به حال گل سرخ! اندکی هست در این کلبه ی ویرانه پیر ... همدم او بلبل . .. خوش به حالش که در این زندگی کوته خود... می گذارد همش او خاطره ها... لحظه های زیبا ... خوش به حالش که ندارد رنجی... نه نیازی به کسی... وای بر ما که نداریم چون گل. .. این همه شادابی... این همه زیبایی... همه دارند از او... یک طبق خاطره ها! لیک از ما دارند... لحظه های نفرت... داد وبیداد و جفا... خسته ام من خسته ... چون گلی پژمرده... زرد و خشک و خفته... من فقط در دل خود می خوانم... قصه های مرده .! یاد روز اخر... با کفن در یک قبر... اوج عزت به همان خواهد بود... بی نیاز از همه کس. .. تک و تنها با خود ... میروی سوی خدا... میکنی هلهله ها ... وای به به که چه حالی دارد ... بی خبر از همه جا ... شاید اما که نرفتم به بهشت... من روم در دوزخ... باشد!آن هم چه خیال ... جای شکرش باقیست! صاحبش جز او نیست... که اگر زجر کشد آدمی از سوزش آب... هیچ نمی آورد از آن خم به ابروی خودش... من بدانم در دل... قهر آن از سر دلسوزی ماست . از برای تنبیه چون که او عاشق هر یک یک ماست... چون که آخر اوست... خالق وصاحب ما!! لطفا نظر بدهید. فعلا... اول اینو توضیح بدم (برای اون کسانی که شاید درباره شریعتی اطلاعاتی نداشته باشند) دکتر شریعتی عاشق حضرت علی بوده وشاید در بین شیعه ها کسی به اندازه ایشان حضرت علی را نشناخته باشه .این مطالبی که ایشان در کتابهاشون نوشتن فقط برای این بوده که سطح علمی ودینی پایین آن کسانی را که فقط از حضرت خرافه می گویند را به ما نشان بده . اگه خدا یاری کرد و شما هم علاقه داشتید مطالب ایشون و راههای واقعی که به ما کمک می کنه امام را به صورت عقلی نه قلبی بشناسیم می نویسم. (پدر!مادر!... و امامت را به من یاد دادی وگفتی امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسرعمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن -بطور اتوماتیک و بر اساس ارث وخویشاوندی با شخص پیامبر حاکم بر مردم شدند .بعد هم یک عده ((شبه محقق های مصلحتی ))گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی ها است که از روی نظام های سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند .بهرحال میپرسم خوب برای حالا چه فایده ؟اکنون چه کار کنیم؟این عقیده به چه درد من وبه چه درد ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال 250 باید این 12 نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند ؟ باین انسان کنونی به این مردم چه می گویی چه فرقی هست بین امامت وسایر نظامها ؟... لطفا نظر بدید خانمها و آقایان ! همین دختر وپسرشما که متهمش می کنیدبه فساد و لاابالیگری و انحراف فکری یعنی به اندازه شما حقیقت را نمی تواند بفهمد؟ این هم یکی از اشتباهات رایج پدر مادرهاست.قضاوت عمومی این است که زنها کمتر از مردها شعور دارند وجوانها کمتر از پیرها می فهمند! فلان آقا که از تمام خصوصیات انسانی وامتیازات فکری و علمی واخلاقی فقط (مذکر) است به خود حق میدهد که در یک مجلس علمی نه تنها شرکت کند بلکه دستور هم بدهد واحکام قاطع صادر فرماید. اشتباه دوم این است که پیرها فقط بدلیل مسن بودن خود رااز جوانها فقط بدلیل جوان بودن فهمیده تر احساس می کنند وخودرا در برابر آنها صاحب فتوا می یابند !هرچند این حاجی اقا یا کربلایی از ادبیات فقط سیاق بلد است و از ریاضیات فقط چتکه واز معارف اسلامی هم چندتا زیارتنامه از بر است .همین کافی استکه خودش را از دختر وپسرها ولو دانشجو یاتحصیلکرده سطح بالا باشند -عمیق ترو درست اندیش تر و واردتر به حقایق بشمار اورد. (اینا البته صحبت های دکترعلی شریعتی است که از کتاب پدر!مادر!ما متهمیم. نوشتم امیدوارم که بپسندید لطفا نظر بدید فعلا گر بدی برخود کنیم آن بحث بحث دیگراست چون که خود آورده ایم برسر خود این سرگذشت من بدی ها کرده ام برنفس و بر وجدان خویش من جهالت کرده بودم در مسیرو راه خویش بچه بودم ای خدا من نابلد در زندگی ابلهانه من نهادم پای خود در زندگی من مسیر وراه را گم کرده بودم بی هدف می دویدم بچه گانه سوی ظلمت با شعف راه حق را تو به ما با حکمتت روشن نما چون که کاری بر نمی آید زما جز این دعا لطفا نظر بدید فعلا این جمله ها( خلاصه )مطالبی است که داریوش بالای آرامگاهش نوشته به نظرشما این جمله ها نشون دهنده رسالت و پیغمبری داریوش نیست. آخه فردی عادی در دوهزار سال پیش می تونسته چنین سخنانی بگه؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


